گمانم این بود
روزمان در دست توست
و روزگار
در مچ تو بلندتر است
پس باید که سا عتها را به دست تو می بستیم
و مغرورانه
عقربه ها را با هم یکی می کردیم
باید که تو پیشاپیش راهی می شدی
باید گمان می کردم
که خیابان را می شکافی
و اگر تو صدا بزنی
من از چهار برج به سوی تو به پرواز درمی آیم
باید که گمان نمی کردم
اگر راه گم کنی
و دور شوی
با دست سنگینی از زمان رفته ای
29 دی ماه 86

